شعری برای هدایت (1)
این شعر رو جواد نجفی (نامجو)، یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ واسم فرستاده(به نظر خودم خیلی قشنگه). نظر یادتون نره.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
اینو خودم برای هدایت گفتم اگه خوشت اومد رو بلاگت بذار البته ترانه های دیگه ای هم هست
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
«ناباور»
«از بس چیزهای متناقض دیده و که حرف های جور به جور شنیده بودم و از بس که دید چشم هایم روی سطح اشیای مختلف ساییده شده است دیگر هیچ چیز را باور نمی کنم »
هدایت
نگاه ناباورِ من ، چشمای خیس و تر تو / زندگیِ بازی من ، چشمای بازیگر تو
نوشته های خط زده ، تو گوشه ی دفتر من / نوشتن از افکاری که ، نمی پره از سرِ من
نوشتن از چشمایی که ، تموم لمس بودنه / نوشتن از عواطفی ، که عمری می شه تو منه
نوشتن از افکاری که ، فقط به سایه می شه گفت / نوشتن از دردایی که باید واسه همیشه گفت
چشمای بی تفاوتی ، که لمسِ بی گناهیه / چشمایی که گذشتمه ، تجسم سیاهیه
چشمایی که نگاهشون یه حس آسمونیه / چشمی که پشت پلک غم ، عمری می شه زندونیه
چشمی که از صداقتش، هزار تا قصه میشه گفت / چشمی که دیدنی می شه، وقتی با خنده می شه جفت
چشمایی که تجسمش ورای هر تصوره / تو راه پوچ زندگی، یه جاده ی میانبره
می شه باهاش گذشت از این دنیای تار و خط خطی / تنها ستاره ی شبه ، تو این شبای لعنتی
چشمایی که از اونورش، می شد گذشته ها رو دید / فقط یه لحظه دیده شد از یه دریچه ی بعید
چشمایی که خواستن و شد دل به سیاهی ها ندن / چشمی که تو یک کلمه می شه صداش کنی وطن


