" انتحار هدایت آخرین اثر نوشته نشده ی اوست
و ادامه ی حیات او در تاریخ ادبیات جهان. "
-------------------------------------------------------------
مسابقه ، یا نظرسنجی ، یا هرچه اسمش را می گذارید پایان یافت !
دوشنبه ی همین هفته ، پاسخ منتخب ، به همراه نظرات دوستان دیگر را در قالب یک پست خواهم نوشت . اما حالا ،
می خواهم یکی از بلند ترین پستهایی که درباره ی هدایت نوشته ام را بنویسم . در واقع مجموعی از تحقیقهایی است که در باره ی زندگی و مرگ هدایت کرده ام وهمچنان ادامه دارد و دیری ست که به جاهای روشن اش رسیده ام.
بلندی مطلب دست خودم نیست ، به درازای شخصیت و رنج و خوشی و همه ی زندگی هدایت است ، که همان تداوم رنج و زندگی و خوشی خیام است ، که همان رنج و خوشی و همه ی زندگی فردوسی است و تداوم همه ی مصلحان تاریخ زمین .
این مقاله به دو بخش تقسیم شده .
1 . خلاصه ای از کتاب "من و هدایت " اثر " فردین نظری "
2 . مقاله ای که از روی یک برنامه ی رادیویی - تحقیقی ، درباره ی هدایت ، نوشته ام .
در هر دو مقاله برای افراد و عناوینی که نیاز به شناخت دارند ، لینک توضیح گذاشته ام . چیزی شبیه پاورقی اینترنتی ست .
قسمتهایی از کتاب "من و هدایت " نوشته ی "فردین نظری" را با هم می خوانیم :
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
به واسطه ی رنج مضاعف ی که نویسندگان جهان سوم می برند بی تعارف و ادعا،
دیگر نویسندگان جهان به آنان بده کار هستند.
و صادق هدایت از کسانی ست که به لحاظ تحمل رنج ی عظیم ، جهان و تفکر تاریخ به او بده کار است.
پس این دفتر تلخ تقدیم می شود به خود هدایت ، شاید بابت ذره ای از بده کاری جهان به او .
" فردین نظری "
« خوش بختانه ما برعکس خیلی از نویسندگان ، در کتاب خودمان یک کلمه از جاهای دیگر دزدی نکرده ایم و اصلاً احتیاج به چنین عملی نداشته ایم ، زیرا قریحه ی سرشار و معلومات بی حد و مقدار ما ، ما را از تقلید جنایات و گنده کاری های دیگران و تنزل به مرتبه ی ایشان بی نیاز می دارد.
به هر حال خوش وقتیم از این ، برفرض هم که این مصیبت پیش بیاید ، ما کار خود را کرده ایم و همین کتاب که برای جاویدان کردن نام نامی ما کافی ست به رسم یادگاری در این دنیای دون تا ابد باقی خواهد ماند.
چنان که خود گفته ایم :
« هیچ چیز بهتر از این نیست که بمیری به خواری و زاری ،
ولی اندر جهان از خودت یادگاری بگذاری.»»
«وق وق ساهاب ، صادق هدایت»
“حالا صادق هدایت را همه می شناسند ، همه ، همه ، همه .........
می گفتیم که حالا هدایت را همه می شناسند . همه ی کسانی که فکر می کردند با ورق زدن آثار هدایت ، خودشان را حلق آویز می کنند و یا به خودشان سم می خورانند و با نزدیک شدن به اندیشه های او به انزوایی تاریک می رسند ، و این عده این توهم روانی را به دیگران هم منتقل می کردند تا به خیال خودشان بشر را از شر شیطان و از سرانجامی شوم و تلخ نجات دهند تا دیگران هم دچار یأس و باور زنده به گوری خودشان نشوند ، تا هیچ پوچ بینی و غم مضاعفی پنجه به گلوی شان نکشد.
......................... می چسبند به چارچوب های مثلاً اخلاق محور خودشان ، ایرادهای کیلویی و نقدهایی از بغض و حماقت که گاهی حال به هم زن می شوند این اظهار نظرهای گاه ادیبانه و دانشگاهی و گاه لری و بازاری که متر و میزان آن ها را باید از دل خروارها تنگ نظری و عقب ماندگی و ساده نگری استخراج کرد ، که البته هدایت ایرادهایی هم داشت و شاید ایرادهای فراوانی ، ...........
.......................... قرنی که «کافکا» و «کامو» و « همینگ وی» و «بکت » و «برشت» و «کاوینو» و «مارکز» و «کوندرا» و «بوزاتی» و خیلی های دیگر را به خود دیده ، با جهان هایی کاملاً متفاوت از جهان هایی که غول های ادبی قرن پیش مثل «تولستوی» و «داستایوفسکی» و «بالزاک» و «زولا» خلق کرده اند، و صادق هدایت نویسنده ی فقید فارسی زبان ، بی اغراق اگر فراتر از این ابرمردهای تاریخ ادبی نباشد خیلی هم از آن ها فاصله ندارد و با علم به محرومیت ها و مظلومیتی که همواره گریبان ادبیات فارسی را گرفته است ، اگر ما هدایت را به لحاظ میزان استانداردهای جمعی آثارش یک چهره ی جهانی و جهانی شده ندانیم ، بی شک به لحاظ نوع نگرش و جدیت و انگیزه های فرافکنی و میزان اثر گذاری و به لحاظ شیوه های پرداختن به ادبیات و غنای اندیشه و به خاطر شخصیت ویژه ، پیچیده و در عین حال شفاف و کنکاش گری های گاه به انتزاع و افراط رسیده اش او را یک نویسنده ی قابل تأمل و بررسی در طیفی جهانی خواهیم نامید................
عصیان ، مشخصه و فرایندی نیست که هنرمند بتواند از بلاها و موج انفجارش در امان باشد و قاعده ای نیست که بتوان آن را با تمرین در هنجارگریزی و ایجاد تعلیق و کش مکش روانی به دست آورد تا بروز کند و جنون مندی را به نمایش و اجرایی دینامیک بگذارد، که این جنون مندی و به هم زدن بافت ها و باورهای قاب دار و این پاره کردن مداوم بندها و زنجیرهای مناسبتی و آنکادر شده ، جزء ذاتی هنرمند است، .........................................................................................
این عصیان در "رمبو" بیشتر بیرونی است و به یاغی گری و شورش می ماند و گسستن بندها و میزان ها . در "مایاکوفسکی" باز بیشتر بیرونی ست و به ناهنجاری پهلو می زند که فراتر از سورآلیسم و فوتوریسم است ، در "سیلویا پلات" به بی پرده گی در زبان و آنارشیست داخلی می انجامد و به انتحار می رسد . در "کامو" به هیچ می رسد ، به خلاء، به نیستی ، به افسانه ی سیزیف. در "نرودا" به عشق و انسان دوستی و یک نوع آرامش جان دار . در "شاملو"ی خودمان این عصیان بیشتر درونی است و جسارت و شورشی که نه در رفتار که در اندیشه ها و نوشته ها خودش را نشان می دهد .
عصیان در شاملو کانالیزه شده است و با دانش او مهار می شود تا توان انتقال درست را داشته باشد .
در "فروغ" این عصیان به دهن کجی و جنجال می انجامد و پرخاش و محاکمه و فریادهایی که فروغ اصلاً سعی ندارد آن ها را مردانه کند ، چرا که به قول خودش خوشبختانه یک زن است .
اما در هدایت که مورد بحث ماست این عصیان و شورش ، یک پتانسیل فعال و یک ناهنجاری پر مدعای درونی ست که به بیرون از هسته و اندازه های خودش راه پیدا می کند . تکثیر می شود . به تیراژ بالا می رسد . تعمیم پیدا می کند . داد و بیداد راه می اندازد و در نقطه هایی آرام می گیرد و گوشه نشین می شود تا ته نشین شود، تا در رگ و پی اندشه ی جهان جا باز کند.
این عصیان در هدایت یک نوع گروتسک و طنز و تلخ و شفاف را درخودش حجیم می کند تا با انفجارش به هر کسی ذره ای اصابت کند، تا هیچ کس از این تلنگر عظیم و مضاعف در امان نباشد ، خب مسلماً این گونه دیدن متهم هم می شود ، چون لجن زار را لجن زار می بیند و مثل یک لجن زار آن را در آثارش به تصویر در می آورد، عفونت را همان عفونت می بیند و گل کاری اش نمی کند ، پنهانش نمی کند، به دروغ آنرا خوب و معمولی و طبیعی جلوه نمی دهد که در آرمانهای هدایت نباید اینگونه باشد، اما واقعیت چیز دیگریست و جهان سرنوشت دیگری را برای او رقم زده است . و او نمی خواهد مثل دلقکها همه را گول بزند و بخنداند و مسکنی مقطعی باشد و نمی خواهد که لکاته ها را پشت صورتکهای بزک شده و منظم و آرام قایم کند ، چون می بیند که همه جا پر از آدمهای چارودار و چشم و دل گرسنه و بی حیا ، که با پر رویی و لجاجت بر جهان مسموم موجود حکومت می کنند و چون اهل بخیه نیست و تف می اندازد توی صورت این مسمومیت ، خوب طبیعی است که به او لقب ولنگار و بی آبرو را می دهند و می شود بچه قرتی و آدمی مالیخولیا و مریض احوال که قواعد بازی را رعایت نمی کند و در جمع و گروه و دسته و کانون نمی گنجد و در نهایت اینکه این بچه محصل بی ادب با جنون مندی و عصیان دوروی سکه ی بازی را به عالم و آدم نشان می دهد ، و این جرم کوچکی نیست.
..................................................................................................................................................
........ اما با حضور هدایت به شکلی قدرتمند تر از جمالزاده و به شکلی ساختاری تر و غنی و محور مدار ، داستان فارسی یا رمان کوتاه ( Novell ) راه خودش را به فراسوها باز کرد . حرکت محورهای داستان به سمت اجتماعیات و نزدیک شدن داستانها به آدمهایی که صرفاً عاشق و یا برده و ظالم و یا کشاورز و کارگر نبودند و زندگی های آنها در تفکرات بسته ی اینگونه افراد خلاصه نمی شد ، که دغدغه های اجتماعی هم به وجود آمد و روحیات ، واقعیات روانی و درونی و رابطه با جهان هایی ذهنی و گاه بسیار انتزاعی و البته واقع گرایانه و به مفهومی رئال ..................
هدایت با کشف و معرفی چهره هایی مثل "کافکا" و "سارتر" ، ضرورت ترجمه ی اندیشه های مدرن را پایه می گذارد و با این کار نوذهنی و خلاق بودن ذهنیت خود را بی کم و کاست نشان می دهد و سعی در جهان شمول کردن این تفکر باعث می شود تا خیلی پیشتر از زمان حرکت کند .....و شاید بتوان گفت که هدایت نثر و میدان مانور زبان فارسی را به میزان غیر قابل غیاسی ، بدون اینکه آنرا به تقلید کور و بسته از زبان ترجمه شده ی غرب آلوده کند ، در فضاهایی کاملاً فارسی و یا شرقی و بومی با حرکتهایی خلاقه و حساب شده به یک نوع رهایی و پتانسیل درونی می رساند........حاجی آقاها و آبجی خانم ها ، علویه خانم ها و گل ببو ها ، آمیرزا ها و گلین خانم ها و مشدی ها و لوتی های سر گذر ، و جاهل ها و کسبه ی محل ، و تمام آدمهای ملموسی که زیر دست و پای فضاهای حاکم بر آنان می پلکند و ما آنها را نمی بینیم ، چرا که خودمان داریم مثل کرم داخلشان می لولیم ، داخل خودمان .
هدایت راوی حکایاتی است که بی شک مروری ست بر آنچه که بر او گذشته ، یک نوع بازبینی و باز نویسی از گذشته ای که بر او و نسل او و مقطع زمانی جامعه ی او رفته است. هدایت می خواهد با کالبد شکافی خودش مار را به ما بنمایاند و نشان بدهد .................
........................ این من عاصی چه می تواند بکند جز سزارین کردن جامعه ای که زایمان طبیعی ندارد و به کجا می تواند برسد به جز لبه ای از پرتگاهی که همه از پشت سر او را به سمت دره هل می دهند و چاره چیست جز اینکه از دست این آدمهای چشم و دل گرسنه و پر رو و بی حیا خودت را یک جوری خلاص کنی ، .........................
...داستانهای هدایت در زمان خودشان یا چاپ نشده اند و یا آنقدر به آنها از همه سو بی لطفی شده که با فشار ها و در حیطه ی خفگی های مفرط و مضاعف به دست این و آن افتاده . با این تایپ دستی و تکثیر هایی که دست نویس می شده اند و به این و آن می سپرده اند و تغییر هایی که در هر بار نوشتن و بازنویسی به دلایلی پیدا می کردند . به بهانه ی ویرایش ، یا تصحیح و یا بازنویسی و دوباره نویسی ، آنهم با رویکردهایی متفاوت و مشکوک ، گاهی از سر دوستی و تعصب و گاهی از سر بغض و بیچارگی برخی از کسانی که تحمل دیدن هدایت و شنیدن از هدایت را نداشته اند و ندارند ......................
گاهی آدم آنقدر اهل کلنجار و سرکشیدن و تعلیقهای درونی می شود که حساب و کتاب از دستش در می رود و یا آنقدر زودرنج و شکستنی که هر رخداد کوچکی او را درگیر خودش می کند و به یکجور خودخوری دامن می زند و این جریان روال و سیال می شود و هی حادتر و جدی تر . آنوقت شوخی ها دیگر شوخی نیست و طنزها جهت خنده شکل نمی گیرد و توی چهار چوب نمی شود گذاشت این نوع قضایا را .
بازی فراتر از این حرفاست و بی اینکه بخواهی درگیر خودت شده ای ، و درگیر جهانی که تو مرکز آن هستی و جهانی که از تو شروع می شود . حالا برای برگشتن یا دیر است یا اصلاً خودت نمی خواهی که مسیرفته را برگردی و مصیبتها و چالشها و کششها و کش آمدن های ذهنت آنقدر جالب شده اند که این رنج و آن طنز و آن شوخی های جدی با هم یکی شده اند و تو در این مجموعه تعریف می شوی و ناگزیر به ادامه ای هستی که تداوم و ماندگاری ات را شکل می دهد ......
بوف کور بی شک عصاره ی دغدغه های هدایت است و چکیده ی تمام آثار منتشر شده و منتشر نشده ی او و حتی می شود گفت عصاره ی آن من عاصی و بی آزار و پرخاشگری که به انتحار ختم می کند خودش را و البته نه به مفهوم انتها که به قولی انتحار هدایت آخرین اثر نوشته ی نشده ی اوست و ادامه ی حیات او در تاریخ ادبیات جهان.
به دلایل فراوان که یکی از عمده ترین آنها ممیزی ست ، بین نسل امروز و هدایت ، شکاف عظیمی ایجاد شده که این دفتر تا حد توان خواسته تا این شکاف را یعنی ذره ای از این شکاف را پوشش دهد ."
پایان بخش اول
---------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------
این هم سلسله تحقیقات و مصاحبه با دوستان هدایت که از روی برنامه رادیویی کمپانی BBC که به مناسبت صدمین سال تولد هدایت انجام گرفته بود ، برایتان و البته برای خودم نوشته ام .
ایده های جالبی از آن گرفتم ، که بعدها عملی خواهم کرد . مثلاً به عنوان نمونه ، هدایت و موسیقی ، که می شود در این باره تحقیق جالبی کرد.
این هم مقاله که با هم می خوانیم :
یا حق
"کاغذی که توسط هنرکده فرستاده بودید رسید. نمی دانم در جوابش چه بنویسم.. چون مدتهاست که عادت نوشتن از سرم افتاده است. خود به خود اینجور شده. مثل ربرمانهای دیگرکه دانسته و یا ندانسته در من انجام گرفته. اینکه نوشته بودید ممکن است تصور کرده باشم که تغییری در اخلاق و رفتارتان روی داده باشد، صحیح نیست و علتی هم ندارد که چونین تصوری بکنم. اما حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بد تر از آن شب را به روز می آورم و حوصله ی همه چیز را از دست داده ام. نه می توانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خودم را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ، ورطه ی وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمی فهمیم. باری اصل مطلب اینجاست که نکبت و خستگی و بیزاری سر تا پایم را گرفته . دیگر بیش از این ممکن نیست. به همین مناسبت نه حوصله ی شکایت و چوسناله دارم و نه می توانم خودم را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم. فقط یک جور محکومیت قی آلودیست که در محیط گند بی شرم مادرقحبه ای باید طی بکنم . همه چیز بن بست است وراه گریزی هم نیست.
امیدوارم همیشه خوش و خرم بوده باشید و ما همین گوشه و کنارها برای خودمان می پلکیم."
زیاده قربانت ، " صادق هدایت "
"نامه ی صادق هدایت به سید محمدعلی جمالزاده پانزدهم اکتبر هزار و نهصد و چهل و هشت ؛ یعنی کمتر از یک سال و نیم پیش از خودکشی صادق هدایت در چهارم آوریل هزار و نهصد و پنجاه و یک در پاریس"
..... دربرنامه ی قبلی از صادق چوبک ، داستان نویس و دوست نزدیک صادق هدایت شنیدیم که یکی از علل خودکشی او این بود که دستگاه او را تحویل نمی گرفت و جامعه قدر او را نمی شناخت. اما عواملی که صادق هدایت را به سوی مرگ کشاند به همین ها محدود نمی شد. بدیهی ست که روشن فکر میهن دوستی مثل صادق هدایت از دستگاه حکومت فقط به دلیل اینکه او را تحویل نمی گرفت نمی توانست ناراضی باشد و نارضایی او از نظام سیاسی و اجتماعی بسیار عمیق تر و پیچیده تر بود ، به طوری که "فریدون هویدا" ، نویسنده ، منتقد سینما و دوست صادق هدایت می گوید ، یکی از مهم ترین عوامل یأس صادق هدایت ، اوضاع سیاسی ایران بود. :
" اون زمان ، همان زمانی بود که از لحاظ سیاسی در ایران و روابط ایران با خارج خیلی دشوار بود . من خوب اون موقع عضو پایین رتبه ی سفارتمون بودم در پاریس . خوب بحث می شد با هدایت راجع به اوضاع ایران و اینها . یک دفعه هم ازش پرسیدم راجع به دکتر مصدق . خیلی نظر بدی داشت نسبت به مصدق .هیچ وقت فراموش نمی کنم ، گفت : " این جزو سیاستمدارهای عوام فریبه. هیچ امیدی نداشت که وضع ایران درست بشه .ولی خوب در همان زمان کافه فردوس و اون بحثهایی که می داشتیم خیلی ها مثل مثلاً شهید نورایی ، خیلی امیدوار بود که وضع اقتصادی ایران و اگر بشه درست کرد، ایران به طرف یک آتیه ی روشنی خواهد رفت . همیشه این بحثها می شد مخصوصاً که از میزهای دیگه ، چه توده ای ها ، چه تفضلی ، چه ناسیونالیستها ، این بحثها می شد. ولی هدایت همیشه آخرش می گفت ، آقا ایران درست نمی شه . ایران خراب شده و درست شدنی هم نیست."
البته در اون دوره تا زمان کودتای هزار و سیصد و سی و دو، احزاب سیاسی مختلف از چپ گرفته تا راست افراطی در حال فعالیت بودند و هریک از آنها عده ای را به عضویت یا به طرفداری خود کشانده بودند. اما صادق هدایت با اینکه گرایش عمیقی به دموکراسی و عدالت اجتماعی داشت، مایل نبود که به عضویت هیچ حزبی درآید .
انور خامه ای ، نویسنده و محقق و از آشنایان نزدیک صادق هدایت ، در کتاب چهار چهره با اشاره ای به این موضوع می گوید:
”در آن سالها یعنی از 1320 تا 1325 ، هدایت تمایلی به حزب توده و جنبش کمونیستی جهانی پیدا کرده بود به ویژه نسبت به فاشیسم و نازیسم ، خیلی بدبین بود و در نتیجه ، طرفدار پیروزی متفقین بود اما با وجود فشار و اصرار زیاد رهبران حزب توده ، هیچ
گاه حاضر به عضویت در آن نشد . اصلاً در تمام زندگی اش هیچوقت در هیچ حزبی شرکت نکرد. از حزب و حزب بازی بیزار بود و حاضر نبود آزادی فردی اش را به هیچ بهایی از دست بدهد. "
شاید یکی از دلایل خودداری صادق هدایت از پیوستن به هر حزبی حتی حزب توده که بسیاری از آرمانهای آنرا تآیید می کرد ، میهن دوستی عمیق او بود و وابستگی این حزب به یک سیاست خارجی را مغایر را میهن دوستی می دانست.
فریدون هویدا می گوید :
" در همون زمان جنگ بین الملل دوم و فوری بعد از خاتمه ی جنگ که با هدایت خیلی رفت و آمد داشتم در تهران ، می دیدم که هدایت در حقیقت یک وطن پرستی خیلی شدیدی در وجودش هست . مثلاً من به خاطر دارم با اینکه از بعضی لحاظ عقاید چپی بیان می کرد شدیداً بر علیه "پیشه وری " اظهار نظر می کرد. یه وطن پرست عجیبی بود . خیلی دوست داشت ؛ مثلاً در میان توده ای ها و اینها ؛ گاهی مسخره شون می کرد!!!!."
" خیلی ها بودند که هدایت باهاشون حاضر بود مثلاً بشینه و بحث کنه . مثلاً با تفضلی مثلاً . "
شناختی که صادق هدایت از کردار بسیاری از دوستان روشنفکر خود داشت موجب می شد که اعتقادی به فعالیتهای حزبی آنها نداشته باشد و نتیجه ی مثبتی از کار آنها در تحولات سیاسی جامعه پیش بینی نکند . اما به هر حال در میان چپ گرایان آن دوره ، افراد زیادی بودند که صادق هدایت می توانست با آنها هم صحبت شود.
می پرسم مگر جهانگیر تفضلی توده ای بود یا گرایش چپی داشت ؟
و فریدون هویدا می گوید :
"تظاهر به گرایش چپی می کرد ، ولی نداشت و یک اتفاقی اون زمان افتاد که وقتی به هدایت گفتم به من گفت تو هنوز خیلی بچه ای ایرون رو نمی شناسی . داستانش این بود :
من چون زبون خارجی می دونستم ، تو وزارت خارجه بودم، خیلی از وزارت خونه های دیگه ، از جاهای دیگه رجوع می کردن و من و به کار می کشوندن . یک روزی از دربار به وزارت خارجه دستور داده شد که بنده رو بفرستن به کاخ برای اینکه جواب تلگرافهای تبریک نمی دونم شاه و اینها رو تهیه کنم و ماشین نویسی لاتینی هم اون زمان خیلی کم در ایران داشتیم . ماشین کنم و حاضر کنم و بدم . بنده هم رفتم به سعد آباد و اونجا آقای علا من و تو یک اتاق گذاشتن و من این کارها رو می کردم . وقتی تموم کردم و آمدم ببینم یکی بیاد بگیره ، هیچ کسی نبود ، یعنی اون زمان دربار دستگاهش مثل اواخر سلطنت محمد رضا شاه نبود . اصلاً هیچ کسی نبود و من توی همون اتاقی که گذاشته بودند ، رفتم کنار پنجره داشتم نگاه می کردم توی باغ سعد آباد ، یک مرتبه دیدم تفضلی با یک عده ای اونجا دارن قدم می زنن و بعد همون عصر که رفتم به کافه فردوس به هدایت گفتم . گفتم می دونین چی ؟ من دیدم که تفضلی که اینجا این حرفا رو می زنه ، اونجا دیدمش با یک عده ای .
گفت : هه .. تو بی خبری .
یعنی می خوام بگم این چیزا همه اش بود. با توده ای هام بحث داشت . یادمه یک دفعه به "طبری" گفت ؛ طبری از نمی دونم کدوم ناحیه ی شوروی برگشته بود وداش هی می گفت ، می گفت ، می گفت ؛ یک مرتبه هدایت همون طوری استالین رو به مسخره کشید ، که خیلی هم برخورد به طبری . ضمناً یکی از نزدیک ترین دوستهای هدایت حسن قائمیان بود که اون هم جزو حزب توده بود .
گرایش چپی داشت هدایت ..."
می گویم در آن دوره سوسیالیسم به صورت گرایش چپی و به مفهوم آزادی و عدالت اجتماعی در اروپا و حتی در آمریکا هم برای روشن فکران و هنرمندان گیرندگی امیدوار کننده ای پیدا کرده بود و گرایش صادق هدایت به چپ هم چنین کیفیتی داشت؟
" تمام جوونایی که از مدرسه اومده بودن از اروپا ، همه تحت تأثیر همین عقاید چپی بودند دیگه . بنده خودم کارل مارکس ، تمام اینها رو خونده بودیم "
اما دوستان توده ای صادق هدایت به دلیل اینکه او را از لحاظ بینش اجتماعی در حیطه ی فکری و عقیدتی خود می دیدند ، همچنین به دلیل موقعیت والای او در صحنه ی ادبی آن دوره ، از انتقادهای گزنده ی او نمی رنجیدند و هم صحبتی با او را غنیمت می شمردند .
دکتر تقی تفضلی ، استاد دانشگاه و رئیس سابق کتابخانه ی مجلس شورای ملی از آشنایان نزدیک صادق هدایت در این باره گفته است:
"من برخورد صادق هدایت را با سران حزب توده ، از جمله آقای ایرج اسکندری و آقای دکتر کیانوری مکرر دیده بودم . رفتار آقای ایرج اسکندری و به خصوص آقای دکتر کیا نوری که در آن ایام جوانی تحصیل کرده ، باهوش ، بسیار خوش لباس و خوش قیافه بود ، نسبت به صادق هدایت بسیار احترام آمیز بود و من لذت می بردم ."
اما صادق هدایت با اینکه بیشتر اوقاتش در کافه ها در هم صحبتی با این دوستان می گذشت همچنان تنها بود ، و تقریباً هیچ یک از آنها از دنیای درونی او خبر نداشت . دکتر تقی تفضلی که با شیفتگی از شخصیت او سخن گفته است به تنهایی او اشاره می کند و از دید خود علتهایی برای افسردگی او می بیند :
" امور متعددی برای صادق هدایت را رنجیده خاطر داشت .همزبانی نداشت و این بی همزبانی درد کمی نیست ، از دوستان و اطرفیانش از بسیاری جهات هوشیار تر و بالاتر بود . دوستان صادق هدایت از بودن با او خوشحال بودند و به او افتخار می کردند ولی من خیال نمی کنم که صادق هدایت از بودن با ما خوشحال بود . صادق هدایت تنها بود و سخت تنها بود . عده ای از او می ترسیدند و از او حساب می بردند و عده ای بر او حسد می ورزیدند و به ظاهر با او اظهار دوستی می کردند . هدایت می فهمید و می دانست .
در مورد دلایل رنج و ناراحتی صادق هدایت من شخصاً خیال می کنم اساس افسردگی و ناراحتی هدایت که بالاخره او را به خودکشی کشانید سه موضوع بود .
اول به مناسبت وطن پرستی شدید و حساسیت زیاد و درک و هوش تند از اوضاع ایران و آنچه می کردند سخت رنج می برد.
دوم لذت نبردن از زندگی ، به این معنی که از هیچ چیز به قدر کفایت ، به قدری که او را خوشحال کند لذت نمی برد.
سوم چون ظاهراً اعتقادی به خداوند نداشت و با تمام مذاهب مخالف بود تکیه گاهی نداشت .
در مورد لذت نبردن صادق هدایت از زندگی شاید لازم باشد اضافه کنم که صادق هدایت از طبیعی ترین لذتها که خداوند برای بقای نسل آدمی در نهاد انسان نهاده است کمتر لذت می برد و او را خسته و افسرده می کرد و بر ملالش می افزود .:
برخلاف نظر دکتر تقی تفضلی ، هیچ یک از دوستان و آشنایان صادق هدایت ، بی اعتقادی او به مذهب را بی تکیه گاهی و یکی از دلایل رنج و ناراحتی یا افسردگی و یأس او نداسته است . حتی بعضی از دوستانش از آن جمله صادق چوبک ، بی اعتقادی او به مذهب را ستوده اند .:
" پدر هدایت ، و همچنین عیسی خان و محمود خان و مادر هدایت و چند تن از این خاندان که می شناسم، به واسطه تعصب مذهبی ، از لامذهبی صادق در عذاب بودند . و ازش راضی نبودند . او معتقد بود که تمام بدبختی ها و نادانی ها از حمله ی عرب و دین اسلام بر ما وارد آمده . او در حقیقت شخصی بود ملحد تمام عیار و علاقه ی شخصی من به او بیشتر برای این آزاد اندیشی و عداوتی بود که با خرافات و مذهب اسلام داشت . او مذهب را دشمن پیشرفت و هنر و ادبیات و زبان و قلم می دانست ."
از حرفهای دوستان و آشنایان صادق هدایت و از نامه های خود او به چند دوست نزدیک پیداست که او در سالهای آخر . مخصوصاً از سال 1325 به بعد که دیگر چیزی نمی نوشت ، به طور کلی از هر گونه تحول مثبتی در ایران نا امید شده بود ، تنها چیزهایی که می توانست او را در تنهایی خود ش آرام نگه دارد . خواندن کتابهایی بود که دوستان نزدیکش ، مخصوصاً شهید نورایی ، از خارج برای او می فرستادند ، و دیگر شنیدن موسیقی بود ، مخصوصاً موسیقی غربی و بالاخره آرزوی او و تا اندازه ای امید به دور شدن از ایران . چنانکه عاشقی که به دلایل بسیار از معشوق خود نفرت پیدا کرده باشد. بخواهد از او تا آنسوی جهان دور شود .این کیفیت و حال در نامه ی هیجدهم مهر ماه 1326 صادق هدایت به شهید نورایی به خوبی احساس می شود :
" اضطراب ، بی تکلیفی ، مسئولیت و حس افسردیته ی زندگی همه دست به یکدیگر داده اند ، باید هم همینطور باشد . اما یک مطلب است که هنوز نمی توانم بپذیرم و آن این است که هرچه شده و هرچه خواهد شد به درک، اما اقلاً توانسته اید چهار صباح از این جهنم دره ی وحشتناک فرار بکنید و نفسی بکشید و پوستی نو کنید . اقلاً توانسته اید پنج روز ، نیم ساعت یا یک ربع بی آنکه خودتان را گول زده باشید کنار رودخانه ی سِن تنها گردش بکنید و حس بکنید که تنها هستید و همیشه تنها خواهید بود اما از اینجا و موجودات و اتفاقاتش دور هستید . خوشا به سعادتان . برای من قیافه های اینجا ، سرو صدایش ، عقاید و افکار و هنر و افتخاراتش ، وحشت دائمی ست . کابوس است . اتفاقاً دیشب در منزل قهرمان شاعر بودم . یک یا دو بعد از نفسه شب با رادیو ، پاریس را گرفت. از تصنیف ها و آهنگهای کاباره ها می زدند و می خواندند . مثل فیل که یاد هندوستان را بکند ، تکه های مناظر آنجا دور و غمناک جلو ام مجسم شد . یادم افتاد که چه جاهایی در دنیا هست و من در چه منجلابی دست و پا می زنم . از شما چه پنهان من همیشه برای فرار و فراموشی اغلب یک تکه تصنیف ناقص و یا آهنگ اون صفحات را با خودم زمزمه می کنم تا حس کنم که در اینجا نیستم شاید به همین علت دشمن مزقون وطنی شده ام "
کسی که در حد صادق هدایت وطن و فرهنگ خود را دوست بدارد شاید نتواند به موسیقی اصیل ملی خود هیچ گونه توجهی نداشته باشد . خود او چنانکه در نامه اش به شهید نورایی خواندیم ، علت بیزاری از موسیقی ملی ، یا به قول او مزقون وطنی را بیزاری از محیط اجتماعی ایران می دانست . دکتر تقی تفضلی در نقل خاطره ای از گذراندن شبی در باغ آقای حالتی در تجریش با حضور صادق هدایت ، از توجه صادق هدایت به سه تار زدن خود در دستگاه همایون یاد کرده است با تأکید بر اینکه صادق هدایت به موسیقی فرنگی علاقه داشت.
" من سه تار را برداشتم و کوک کردم و شروع به زدن کردم . صادق هدایت نزدیک من آمد و پرسید چی می زنید ؟. گفتم همینطور که می بینید سه تار می زنم . گفت این و که می دانم ، چه دستگاهی می زنید ؟ گفتم همایون . گفت عجب ، ممکن است خواهش کنم این کوک را به هم نزنید و تا عصر یکی دو دفعه ی دیگر همین را برای من بزنید ؟ گفتم چشم و سه تار را در گوشه ای گذاشتم . این اولین باری بود که من دیدم صادق هدایت به موسیقی ایرانی توجه می کند و اظهار علاقه می نماید . نکته ی دیگر آنکه اولین کسی که تا حدودی که من اطلاع دارم برای نسل ما یعنی برای هم سن و سالهای من درباره ی موسیقی فرنگی یا اروپایی اظهارنظر کرده و به ما معرفی کرده بود صادق هدایت بود . یعنی خیلی قبل از اینکه انجمن فیلارمونیک تهران تأسیس شود و آقای پرویز محمود به ایران برگردد یا ادروارد ژولت ، آن مرد خوش ذوق عالی که خودش ویولون خوب می زند برای ما از بتهوون و دیگران صحبت کند صادق هدایت درباره ی موسیقی خارجی به ما توضیح می داد ولی همانطور که عرض کردم به موسیقی ایرانی ظاهراً توجهی نداشت."
چنانکه دکتر احسان یارشاطر اشاره می کند صادق هدایت ، شنیدن موسیقی را مثل مطالعه ی کتاب ، کاری جدی تر از تفریح و سرگرمی می دانست :
" چیزی که کمتر دیدم راجع به صادق هدایت بنویسند ، موسیقی دوستی ش بود . خیلی عاشق موسیقی فرنگی بود . موسیقی ایرانی ندیدم که و نشنیدم ازش که دوست داشته باشه . جلسات ماهانه خیال می کنم داشتن با جرجانی و شهید نورایی . می نشستن و اون وقتها صفحه بود دیگه ، صفحه های 78 دور . اینها رو می زاشتن . موسیقی های فرنگی ، موسیقی کلاسیک فرنگی گوش می کردن . اون سالهای آخری که من ایران بودم ، پیش از اینکه برم به انگلستان از من هم دعوت کردن که به اون مجلسشون بپیوندم به اصطلاح . ولی این هم هست که مثلاً از تمام دوستان دیگری که داشت فقط اون دو نفر را باهاشون این نوع نزدیکی را داشت و عادتش این بود که وقتی موسیقی گوش می کرد با این انگشت سبابه اش همینجوری روی این دسته ی مبل یا صندلی حرکت می دادند .. بله .. به دقت گوش می دادند ."
به هر حال واضح است که صادق هدایت عاشق زندگی بود عاشق هنر بود ، عاشق ایران بود و عشق است که در ناکامی نفرت ایجاد می کند و نفرت او از آنچه وطنی است ، نشان دهنده ی جای خالی همه ی اعتبار های تمدن جهانی عصر جدید است که او برای وطن خود می خواست . جای خالی همه ی ارزشهای انسانی و پیروزی های فکری و فضیلتهای اخلاقی است که برای هموطنان خود می خواست .
« پنجمین برنامه از رشته برنامه های پیشگام داستان نویسی جدید در ایران به مناسبت صدمین سالگرد تولد صادق هدایت را در اینجا به پایان می بریم . در برنامه ی بعدی درباره ی وطن دوستی و ملی گرایی صادق هدایت با توجه به نمود احساسات ناسیونالیستی او در نوشته هایش نظر هایی خواهیم شنید .
خدا نگهدار »


